تبليغاتX
عشق قديمي

عشق قديمي

آفتاب پنجره رامي شناسد اگرچه پنجره بسته باشد

آخرین دیدار

وقسم به همین لحظه

همین  لحظه 27آذر87

که یه روزی بهترین روززندگیم بود

فراموشت نمی کنم

خدایانگهدارش باش

خدانگهدار

تاابد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:48 توسط مهدی |

پارک کنارخونه تون


یه روز سرد پائیز وقتیکه برگا زردن


مدتا بعداینکه از هم جدامون کردن


میای و می نشینی رو نیمکت همون پارک


پارکی که باید یادش می شداز ذهنامون پاک


یاد جوونی و اون حس و حال آشنا


نشستن و گفتن از آینده های زیبا


یاد دلای ما که هیچی به جز هم نخواست


یاد عشق عجیبی که حد و مرزی نداشت


یاد اون روز بارون همین نیمکت همین جا


وقت وداع و رفتن وقت جدایی ما


یاد چشای خیسم یاد گلی که تر شد


یاد دلای ما که تنها و دربه در شد


یاد اون لحظه شوم اون آخرای دیدار


تنهام گذاشتیوگفتی خدانگهدار



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 1:0 توسط مهدی |

نجاتم بده هم دیارِ سـفر
از این غربتِ آشنا خسته ام
نجاتم بده گریه ی نـاگذَر
از این بغض بی اعتنا خسته ام

سکوتِ خیالم چه پروانه وار
در این شعله های غلط پرسه زد
به جا مانده خاکسترِ خاطره
و این لحظه می سوزدم تا ابد

چه ناباورانه به آخر رسید
نفسهای این قصه ی غم نِشین
من و خط به خط شوقِ ماتم زده
من و حرف ناگفته و نقطه چین
نجاتم بده تا که هـجرت کنم
از این انجمادِ فراموش و سـرد
چه شعری مرا می رسـاند دگر
به عشقی که قلبم بر آن سجده کرد؟

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 23:34 توسط مهدی |

وآخرین آذرانتظار

امروزها درزیرآواره دلهره کوچه ها

تحملم کن

فقط همین نفس

به جرم آن اشتباه بزرگت

که مرااشتباهی خواستی

من آن نبودم که تو.....

اماناخواسته

خواسته های من رواز

زندگیم گرفتی



خدایا به خدایی ات وبه تقدیری که برایم نوشتی ورقم زدی

خدای بزرگ من به بزرگترین روزت ××عاشورا××

نخواهم آمد

دیگررویم نقشهای برجسته دلم رادرسرزمین نابودی ام

زندان تن تو نخواهد دید

این آذر نمی خواستم بیام

بخدانمی خواستم

اماتوشب قدرقول دادم بیام

وبایدبیام

وهمین الان به همون عاشورایی که لحظه های پازدن به قلبم روامام حسین نشنید

همون موقع هایی که آبرویم رونخرید

قسم

دیگرنه ناهید

نه خاطره اش

ونه یادش

دراین وبلاگ خواهد آمد

ولی آخرین کلمه ام وته دلم تادنیادنیاست

تازمانیکه من هستم وخون دررگم هستم

نفرین توست

شایدعدالت همینه...............

تا27آذر24شب مونده

منتظرباش

من خواهم آمد


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 22:1 توسط مهدی |

26آبان

مالعبتکانیم وفلک لعبت باز                        ازروی حقیقی نه ازروی مجاز


امروزیک 5شنبه دیگه بود           

ازآخرین روزهفته

چه زودشنبه هاپرازامیدشروع

جایش رابه پنجشنبه های آخرمیده

امروزبابچه های دبیرستان بودم

خاطرات خوبی ازشون توزهنم مونده بابعضی ازدنیاهای اونها وقتی هستم همه غمهام فراموش میشه

خسن یکی ازبچه های شیرین وبامزه والبته تنبل انسانی هاست

بهش گفتم روخونی کن

انوووووششششیروووان

انگارتاحالاانوشیروان به گوشش نخورده بود

بچه هابهش میگن کلاغ

و....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 22:55 توسط مهدی |

غدیر

یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد


نه بابا کجاآغازشد

علی ضمانتم رانکرد

یادم نمیره3سال پیش یه نامردتمام وجودم رابرسریک لج بازی ازمن گرفت

یاعلی سه سال پیش همین شب نجاتم ندادی

وحالا گذشت زمان

اوکه هیچ

نفرین براو

که بیشترازیزیدبراونفرین می فرستم

دلم راعاشق گردان

عاشق کسی که لیاقتش روداشته باشه

امانه این بارمثل3سال پیش

یاعلی دستم رابه دستان جانشینی ات بیعت

مرارهاکن ازاین حس بی تفاوتی

وباتمام وجودم ازاعماق دیم نفرین براوکه مرااینگونه کرد


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 1:27 توسط مهدی |

قربان90


مالعبتکانیم وفلک لعبت باز                           ازروی حقیقت نه ازروی مجاز


خدای ابراهیم واسماعیل کجایی...........

اینجادردل شب

درتاریکی شب

یکی ازبی انگیزگی دوست داشتن به درگاه توپناهنده شده

پناهنده ای که یکی ازبنده هایت اونو جلوی چشمان دشمنان ودوستانش آبروریخت

وحالا راحت بادلی خوش امشب به بزم نشسته

خدایاپس من چی

دل من چی

عدالت تورونمی فهمم وایکاش قدرت درکش رابهم می دادی

چشمانم رابه عدالتت روشنتر کن

خدایا دوستت دارم

ومی دانم تنها دوست داشتنی هستی که نه پشیمانی دارم ونه عذاب

پس تاروزعدالتت به من فرصت وجودبده



+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 22:37 توسط مهدی |

حرف نیمه شب

یادش میافتم دلم آتیش میافته

وقتی نشونه ای ازش روهرهفته تومدرسه میبینم خرابترمیشم.

خراب

خراب خراب

چگونه انسانی قبول میکنه درآغوش دیگری قراربگیره وقتی یه قلب به اندازه تمام غمهای دنیا بزرگه

وفقط اون رومی خواست

نفرین به تمام لحظه ها

تمام لحظات پاک خواستن

خواستن یک بی لیاقت

حالا3ساله داره میشه صبرواستقامتی که توداستانها اگه میشه این منتظربودن دید.

این آخرین آذرماهه که میان سرقرار

قرارزمانی ارزش داره که عشق خیالیت حداقل ارزش داشته باشه

کسیکه بلافاصله بعدازمن دست به انتقام گرفت

آهای غریبه که امشب درآغوش ..... آرمیده ای به اندازه تمام شب گریه هایم نفرینت می کنم.

نفرین برتوکه شوق دوست داشتن روازمن گرفتی

به این نیاندایش که شکسته شدم ازاینکه توراازدست داده ام

شکسته شدم چون شوق دوست داشتن وعاشقی روازمن گرفتی

خدایا.....

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 23:58 توسط مهدی |

وتوغزلم رااز من گرفتی

چقدر سخته دوریت
چقدر سخته حتی برای یه لحظه حس نبودنت
انگار قلبم از سینه داره جدا میگه
چه راحت حاضری بگذری وبه خدا سپری آدما رو
شاید این تقصیر خودت نیست زمونه بهت یاد داده
بخاطر همه سختیهایی که توی زندگیت کشیدی
باید انتقام بگیری
اگه دلم گرفته تقصیر تو نیست تقصیر سادگی خودمه
واسه تو فرقی نداره من باشم یا یکی دیگه
باید انتقام بگیری اینو چشمات داره می گه
تا دیروز فکر میکردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم
با داشتن تو من دیگه ساکن زمین نبودم
باورت شاید نشه آسمون بود تکیه گاهم
خیلی راحت گذشتی وهر اسمی که دلت خواست روش گذاشتی
اما نفهمیدی وقتی یه آدمی کنارته یه تیکه از قلبشو بهت هدیه میده
تا تو توی اون سرزمین احساس نیکبختی کنی
واز تمامی درد و رنجات رها بشی
یه روز بهت گفتم من هرگز رهات نمیکنم
واگر تو بخوای بری اجبارت نمیکنم بمونی
چون پرنده بوی تو هر کاریم کنی دوستت داره وجلد حرم دلت می شه
من دلمو وسط گذاشتم وتو پاهاتو
من با تمام عشقی که داشتم بهت محبت کردم وتو گذشتی
پاگذاشتی روی قلبی که با تمام وجود نه بخاطر
انتقام یا هرچیز دیگه ای عشق تو رو روی سردرش حک کرده بود
مهم نیست تیکه ای از سرزمین وجودمو بهت هدیه کردم وتو مثل
درسای تاریخی که همه رو از بری به سرزمین دلم هجومآوردی وقلبمو با خودت به تاراج بردی
مهم نیست الان یه تیکه اشک پای ورق دلم کاشتی و رفتی
مهم اینه که من با همه وجودم بهت محبت کردم واگر
اگر یه تیکه از غم ورنجی که توی وجودت حک شده
به سبب عشق من به آرامش رسیده
ولبخندی پای لبت نشسته خوشحالم که سببش شدم
مهم نیست تو با من چیکار میکردی
مهم اینه که من با تو چیکارکردم
تونستم دشت خون دلتو آباد کردم
من ابزار انتقام تو از جنس زن شدم
تا اگه کسی توی تمام زندگیت آزارت داد
با تمام محبت وعشقم جبرانش کرده باشم
خوشحالم از این به بعد با قلبی که لذت انتقام گرفتن
از یه قلبو کشیده به آرامش رسیدی
خاطرات گذشترو فراموش کن وبه زندگی شیرین آینده ات بیاندیش
قلب تو با این انتقام زنجیر کینه و نفرتو از پاهاش گشود وبه آسایش رسید
دوستت دارم به اندازه تمامی واژه هایی که توی سرزمین قلبت سرگردانن
دوستت دارم به اندازه تمام فهم وشعور ودرکی
که توی وجودت مانند امواج خروشان دریا به
سوی ساحل حمله ورند
وچقدر سخته بی هوای وجود تو نفس کشیدن
وبه آینده اندیشیدن
دلم از غم خالی نیست بی وفایی
من دوستت دارم
با اینکه میدونم از من دل کندن برای تو راحته
وهرگز نوشته هایی که در هوای تو باریدن را نخواهی خواند

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 12:11 توسط مهدی |

خبری نیست

سلام به مردی باعنوان خبری نیست

خوشحالم ودعایتان میکنم که بنده راازتوهم درآوردید

خداروشکرکه شما(ن.ر)نیستید

خدایاشکرت

میدانستم اماشک داشتم

نمی دانم که هستید

نمی دانم

امابابت اینکه مراازتوهم درآوردید ممنونم


+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 9:52 توسط مهدی |

شوهرجدیدت مبارک


باورم سخت است

کسی

اینچنین بازیگرباشد

اوتورامی خواست

پس چرامن رابازی دادی

بگذرم

ازچه!!!

ازآبرویم که بردی!!!!!!

شوهرجدیدت مبارک

چطورانسانها مثل بادفراموش میکنند خاطره هارا

امیدوارم میثم عزیز رامثل من نکنی

بسازحتی اگرشمشیرکشیدند.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 0:0 توسط مهدی |

پاورقي


ماآزموده ايم دراين شهربخت خويش

                                               بيرون كشيدبايدازاين ورطه رخت خويش


تجددفقط نوشته هاي زيبا

وفريادهاي بلند آزادي نيست



ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 21:45 توسط مهدی |

آخرين مطلب وبلاگ عشق قديمي

ديگه تكليف اين عشق

يعني عشق قديمي مشخص شد




ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 19:7 توسط مهدی |

بازم خودم خواستم


امروزاومدم در زيرگرماي شديد

منتظر

بااسترس


امانيومدي



ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 18:0 توسط مهدی |

ميام حتي اگه نياي


باتموم وجود مي دونم تونامه ام روخوندي



ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 1:8 توسط مهدی |

به يادتو


خسته شدم از اين روزهاي بي كسي

اي همصدا پس كي به دادم مي رسي

توغربت شهركاغذي

مرگم رسيد پس كي به دادم مي رسي

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 15:55 توسط مهدی |

بي انصاف نباشيد

به نام او وبراي او

اين نوشته هام رودرجواب دوستاني كه بانام وحيد- نعيم - برام زحمت كشيدندمي نويسم.

سلام آقاوحيد

دوست عزيزمن هيچ موقع نفرينش نكردم،هيچ وقت امايه مشاوربهم گفت براي اينكه بهمريضي ات غلبه كني بايداين استرس هاروازخودت دوركني واين روش اون بودشايدم درست نباشه...نفرين من به اون هيچ موقع نبوده

سلام آقانعيم

يه طرفه به قاضي رفتي ها،مارومحكوم كردي به ترمينال بودن دلمون بي انصاف اين وبلاگ5سال ازعشق پاكي حرف زد كه شمافقط بخشي ازاون روديدي كه توروزگاري يكي براش دام بازكرده بود

من به اشتباهات خودم پي بردم

امااي كاش راه جبراني مي بود

وفرداشايدديگه آخرين باشد

شايد پايان وبلاگ عشق قديمي باشه

خدامي دونه

برام دعاكنيد

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 15:41 توسط مهدی |

قرارخيالي

حالا پس ازاين همه دست به دعابردن



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 11:31 توسط مهدی |

ريسك بزرگ


سلام خداي بزرگ وخوب من

سلام تقديرنويس من




ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 1:33 توسط مهدی |

كاش


كاش زمانه نمي برد به اين زودي ها

 شادي قسمت هرعاشقي را

كاش دريادهمه مي ماند

كه گناه آدمي ازدل اوست




ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 12:33 توسط مهدی |

8تير

حسرت هرم آغوشت را

با خودبگورخواهم برد


درتنگناي گرماي زندگي هنوزاين دل ديووانه اورامي خواهد

كسي كه..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 16:23 توسط مهدی |

كجايي


زندگي مي گويد:
عشق يک خاطره است
در شبيخون ميان دو غروب
در تمناي وصال دو نگاه
هر که را دوست بداري،

يک روز

مي برد از يادت
پس به او خواهم گفت
و به باران و به حوض
و به آن جاده که هر روز پر از آمدن است:
من به اين حادثه عادت دارم...


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 22:58 توسط مهدی |

عجب شبي بود



واي دارم ازبي خوابي ميميرم

چشمام سنگين شده ديشب اصلا نخوابيدم الانم ساعت 3اومدم اين استادفياضي ام چقدرحرف ميزنه مخمون روخورد

عجب امتحان بدي بود

4تاسوال خيلي جزيي ازيك كتاب 700 صفحه اي يعني چي

استاد اداد...................

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 16:5 توسط مهدی |

دلنوشته

خدايا كسي را كه قسمت كس ديگريست

سر راهمان قرار نده

تا شبهاي دلتنگيش

براي ما باشد و

روزهاي خوشش براي ديگري

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 13:53 توسط مهدی |

براي يادگاري


مينويسم تااگردوباره براي شبهاي امتحان دلم تنگ شد

درخاطرم بيداريهاي شيرين آن بماند

فرداامتحان نهضتهاروداريم

توترم بااستادسعيديان خيلي بهمون خوش گذشت

خدا كنه هميشه سالم وسلامت باشه

من كه خيلي دوستش دارم

حالا فرداامتحانش(امروز) روبايدبريم بديم ببينم شايدنظرم نسبت به دوست داشتنش عوض بشه!!!!!!!

عمراعوض بشه



+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 1:54 توسط مهدی |

حيف عشق


دلم بردي بازازاون

ديگه چي مي خواي

داروندارم مال تو

ديگه چي ميخواي




ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 1:53 توسط مهدی |

خدايا شكرت

غربت را حتما نبايد

لاي شهري غريب

بيابي

ياجايي

پشت لحظه هاي آشنا

همين كه

عزيزت نگاهش رابه ديگري

تعارف كرد

كافيست

تا،توغريب شوي

--------------------------------------------------------------------



ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 1:57 توسط مهدی |

ليله الرقايب


ميگن امشب

شب آرزوهاست

اما باورش سخته

يه فريبه

يه بازي

امادوست دارم هيچكس براي من دعانكنه

همه زندگيم يه نفرين بشه

اگه امشب شب ارزوهاست

يه نفررومي خوام تاابد نفرين كنم

خدايا ازالان تا ابدت

نفرين به .......

+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 1:7 توسط مهدی |

من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم

اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم

هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام

مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام

تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی

من شکست داده راخودت برنده مي کنی

نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم

بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم

رفيق روزهای خوب ، رفيق خوب روزها

هميشه ماندگار من ، هميشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی

به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی ..

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 20:9 توسط مهدی |

دلهره

سلام به روزهاي پرازدلهره امتحان

تاچندروزديگه امتحانات مون شروع ميشه

اين ترم شايدسخت ترين ترم مون باشه

اين استادفياض هم يه صفحه ازاين كتاب قطورايران بين دوانقلاب كم نكرد

استادخلعتبري كه ترم پيش 3ساعت سرجلسه اش بوديم دوباره اين ترم هم برامون آشي پخته كه نمي دونم چقدرروغن داره

استاد شيرازي دلمون خوش بود اونم اين ترم نمي دونم چي شده ازغافله سخت گيرها عقب نمونده وكم نياورده

به هرحال خدارحم كنه

يه برنامه ريزي كرديم نمي دونم مي تونم يانه

خداكمكمون كن...........

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 23:54 توسط مهدی |